من تو بخشی کار میکنم که «درد» در اون مسئله مهمی تلقی میشه (بخش خون و سرطان کودکان)و معیارهای مختلفی برای اندازه گیریش وجود داره. دیشب یه مریض داشتم که طبق ارزیابیهای متعدد متوجه شدیم درد زیادی رو داره بعد از مصرف دورهای داروی کورتونی تو استخونهاش تجربه میکنه و به خاطر بالا بودن آنزیم های کبدیش، اجازه و دستوری برای استفاده از مسکن نداشتیم یعنی حتی پیشنهاد هم دادیم برای مسکن/مخدر که با جدیت مخالفت شد. بنابراین چاره ای نبود جز مراقبت حمایتی و تسکینی مثل استفاده از کیسه آب گرم،ماساژ ناحیه، انحراف افکار و ... . چندی پیش هم یک تجربه ای داشتم که ساعت پنج صبح مریضم علی رغم دریافت داروی مسکن و مخدر درد میکشید و نمیخوابید که واقعا مستأصل شده بودم و یه ویلچر برداشته بودم و اون دخترک رو تو بخش گردونده بودم و همکار بخش رو به رو اشاره کرده بود داری چی کار میکنی ؟ بعد هم نشسته بودم به زبون ساده براش مدیتیشن و تمرکز و آگاهی به افکار رو توضیح داده بودم و بهش یادآور شدم که همه فکرهایی که تو سرش میان واقعی نیستن و قرار نیست اتفاق بیفتن و بعد خاطره تعریف کردن براش تونسته بود کمی بر دردش غلبه کنه و بخوابه! یادمه بارون میبارید و وایستاده بودم از پشت پنجره نگاهش میکردم و از اینکه تونسته بودم اندکی تسکین دهنده باشم دلم آروم گرفته بود. اما دیشب، دیشب من اجازه دارو درمانی نداشتم و درد شدید به شیوه های غیر دارویی پاسخ نمیداد . چند بار رزیدنت رو آوردم بالا سر مریض و ایشونم کاری ازش بر نمیاومد به خاطر تاکید اتند.ساعت شیش صبح وقتی داشتم وایتال ساین کل بخش رو چک میکردم بالا سر این بچه ده دقیقه مکث کردم و همینطور نگاهش کردم با اندوه و حتی ازش عذرخواهی کردم که اون تمام مدت درد کشیده و من هیچ کاری نتونستم براش انجام بدم. یه وقتایی همین که رنج کسی رو انکار نکنی هم انگار که براش قوت قلبه. خلاصه که بیخیال نشدم تا سر پرستار وارد بخش شد تمام ماجرا رو براش گفتم و به اتند گرامی هم حتی اینم گفتم که بچه دردش رو اینطور توصیف میکرد «مثل رگ به رگ شدن » و سریعا دستور یه داروی پیوسته رهش مخدر تونستم بگیرم و نمیدونم چطور اون لحظه رو توصیف کنم؛ دیدین مثلا یه گنجشک برای جوجه هاش غذا میبره تو کارتونا یا مثلا یه مادر که به هر دری میزنه و برای بچه ش تلاش میکنه ؟ دارو رو سریع آماده کردم و دوییدم رفتم بهش گفتم بالاخره برات دارو آوردم. مادر بچه و بچه ازم قدر دانی کردن و اون نگاه که مرسی که منو فهمیدی، برای تمام عمر کافی بود که یادم بمونه تا جای ممکن از کنار هیچ دردی ساده و بیخیال گذر نکنم .دیدن درد کشیدن آدمها همیشه برام غمانگیز بوده؛ کوچیکتر که بودم مختل کننده و مضطرب کننده هم بود ولی حالا نه. غمانگیزه و در عین حال باعث میشه تلاش کنم، بهتر فکر کنم تا هر کاری که لازمه رو انجام بدم.
ما را در سایت "والس پروانه ها" دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 60