اگرچه مرا بکشد...

خرید بک لینک
می آیند توی زندگیت سرک می کشند و بی اینکه باکی داشته باشند از اثر انگشت های جامانده شان روی تار و پود لحظه لحظه هایت راهشان را می کشند و می روند. دستخطش را دوست داشتم، مخصوصاً وقتی می خواست بنویسد : مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را به حرکت دستش روی کاغذ فکر می کردم و به خودکار و به کاغذ. لرزش صداش وقتی که می گفت:دوست دارم بپوشی رخ همچون قمرت... و بعد که مکث می کرد و آرام تر می شد و -احتمالاً سر به زیر می انداخت- و زیر لب می گفت: تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت... شیطنت هایش را دوست می داشتم، سعدی خواندن هایش را دوست می داشتم ، شعرها را به نفع خودش تعبیر کردن هایش را دوست می داشتم و حتی از فکر به این کارش خنده ام می گرفت...آن شب در خواجوی کرمانی که به یاد هم نمی آورمش را هم دوست می داشتم... و می دانست از سعدی آن شعری را دوست می دارم و می توانم برایش بمیرم که می گوید"اگر چه دل به کسی داد جان ماست هنوز..." آن شب که انجیل خوانده بودم و حرف ایوب نبی را با خودم تکرار کرده بودم "اگر چه مرا بکشد برای اون انتظار خواهم کشید" و پرسیده بود حالا این را به که میگویی؟ و به آسمان نگاه کرده بودم و گفته بودم "هوم.. هیچ کس... حرف قشنگی بود فقط" و به شوخی گفته بودم آنقدر مذهبی هستم که انجیل از دستم نمی افتد و چکار داری با این کارها؟ و بعد خندیده بود که "حالا یعنی شما قرآن رو ختم کردی که رسیدی به انجیل؟" باید براش می گفتم که مثل ایوب صبر خواهم کرد، ولیکن برای "عشق حقیقی". من ساز زدم و بارها خواندم که "شعله فکن در قفس ای آه آتشین.." اما آن قفس هنوز چون دلم تنگ تار مانده بود... فرصت نمی شود ... صبر هم می کنیم... وقتی نمی ماند... خدا باید از دوباره فرستاده اش را مجاب کند که داد بکشد: "اگر چه مرا بکشد برای او انتظار خواهم کشید"... و کسی گوشه ی ذهنمان آرام بگوید: "انتظار، انتظار است".

"والس پروانه ها"...

ما را در سایت "والس پروانه ها" دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 152 تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 23:08

صفحه بندی