کاملا روزمره و مبتذل!

خرید بک لینک
امتحان داخلی جراحی و بهداشت روان رو تو یه روز داشتم. عاشق مطالعه راجع به اختلالات و فوریت های روانپزشکیم و اینو تقریباً همه کسایی که میشناسنم می دونن . اما امان از آب و الکترولیت و اسید و باز و این داستانا:(

به هر شکل تموم شد...

گاهی فکر می کنم مامان چطوری هم ما رو هندل می کرد هم مدرسه می رفت هم دانشجو بود و هم نمره هاش همیشه بالا بود؟ من تو این امتحانا به قدری سگ شده بودم از استرس و فشار روانی که پاچه همه رو گرفتم حقیقتاً=) اگه سازم نبود هم که کلاً متلاشی می شدم و از هم می پاشیدم.

*رفتم یه قسمتی از امور فرهنگی دانشگاه،کارمنده گفت اسمت چیه؟ گفتم. گفت پس تو همون آیدای صدا قشنگی و چشاش قلبی شد:))

*رفتم بخش نشریات، نسخه چاپی نشریمو بگیرم و حقیقتاً فیلینگ ذوق مرگ بودم.

*همین طور که رفته بودم تو مرکز طبی دنبال پاره ای از مسائل، آقای غ زنگ زد و گفت پاشو سریع بیا دانشکده یه کاری کن... منم دوان دوان رفتم و کلی اعصابم بهم ریخت و ... خلاصه برگشتم خوابگاه با یه سردرد ناجور خوابیدم کف اتاق...

* شب تو اتاق تولد بی نظیر رو جشن گرفتیم، قدری براش سه تار زدم و شام غذای مورد علاقش قیمه بادمجون پختم براش.

در آخر، با یک برایند کلی -با اینکه دهنم سرویس شد- به خوشی تموم شد امروز.

"والس پروانه ها"...

ما را در سایت "والس پروانه ها" دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 23:08

صفحه بندی